هیچ کس مرا دوست نداشت، هیچ کس اعتنایی به من نداشت، همیشه در میان دیگران
اضافی بودم.
روزی که غمیگن در حال قدم زدن بودن بودم. کسی مانند فرشته نگاه مهربانش را به
من دوخت و رفت. او فرشته بود او زیبا بود او دوست داشتنی بود او نگاه مهربانی
داشت.
آیا می شد کسی مانند او از فکرم بیرون برود؟ نه نشد!
او تنها کسی بود که با چشمانش، مهربانانه به من مهربانی می کرد.
چطور او را از یاد ببرم.
دوست داشتم تا هستی ام را به او بدهم تا او نگاهش را به من بدهد. دوست داشتم
هرچه دوست دارد را برایش فراهم کنم تا لبخند دلنوازش همیشه با من باشد.
هر روز از مقابل دیدگان او رد می شدم تا نگاه مهربانش را دوباره ببینم.
اما او به من نگاهی نمی کرد. او از من خجالت می کشید؟!
روزی به او گفتم که دوستش دارم.
او گفت: مــن ندارم.(آسمان)